مهاجرت

روزهای شلوغ به پایان رسید... این یک ماه را جدا از همه اتفاقات خاطره انگیزش لازم داشتم.. لازم داشتم تا «من» شوم... همان دخترکی که در تلاش و پشتکار زبان زد بود.. همان دخترکی که هدف هایش دونه دونه رنگ میگرفتند... هنوز نمیتوانم با اطمینان بگویم اما این یک ماه تیشه ای که با شدت در ریشه ام فرو رفته بود را بیرون کشید..

اما درد هنوز همان درد است فرقش این است من کم کم سخت میشوم... بگذریم.. شاید روزی خاطرات این یک ماه و اندی را نوشتم تکثر آدم ها و اتفاقاتی که با آن ها رو به رو شدم...

آنچه که در سال جدید تمام دغدغه و ذهن من بود.. «مهاجرت» بود ... شاید با خودم فکر میکنم نیاز دارم مدت های زیادی در تنهایی خودم غرق شوم... مدام به خودم میگفتم هانیه باید درست را تموم کنی پس شروع کن همه آنچه که این ماه ها به کنار گذاشتی.. شروع کن مثل قبل باشد... تلاش کن یکسال سختی و لذت را باهم به جان بخر تا بتوانی پذیرش پست دکتری بگیری..

هر روز این گفتمان در ذهن من تکرار میشود بارها و بارها تمام لحظات روز... حالا که سرم خلوت شده، اما هنوز هم کارهایم را شروع نکرده ام...

باید به خودم بیایم...

باید شروع کنم...

برای از نو ساختن..

برای اوج گرفتن...

برای «من» بودن

برای «هانیه» بودن!

اینجا زمانی برای تردید و فکر نیست باید عمل کرد، فرصتی باقی نمانده... «مهاجرت» درست یا غلط! شرط اول هر کاری اتمام درستِ شرایط کنونی است...



منبع این نوشته : منبع
همان دخترکی ,لازم داشتم